برگردیم قطعه ۲۶ اما مگر می شود از این قطعه بهشتی نوشت و یادی از «دستواره ها» نکرد؟!… چه خوب! هنوز وارد قطعه نشده ای، می بینی شان! فرزندان حاج سیدنقی، باب ۲۶ اند و جملگی در سال ۶۵ تا بی نهایت بال گشودند. سیدحسین دستواره: ۲۹ خرداد ۶۵ دشت مهران، عملیات کربلای یک. سیدمحمدرضا دستواره: ۱۳ تیر ۶۵ دشت مهران، عملیات کربلای یک. سیدمحمد دستواره: ۲۰ دی ۶۵ عملیات کربلای ۵ دریاچه ماهی شلمچه. سال ۶۵ حاج سیدنقی دستواره در عرض ۸ ماه، جمله پسران خود را تقدیم اسلام و امام کرد. با چنین ورودیه ای، به مقام قطعه، غبطه می خورم. همین که می خواهی وارد ۲۶ شوی، رخ نشان می دهند…




این هم سنگ مزارشان… منشور قانون اساسی ما…




رازی هست در نگاه محمدرضا دستواره. هم در نگاهش، هم در چشمش. حرف دارد با آدمی… و تا حرفش را نزند، رهایت نمی کند. صبحی همین که آمدم از تصویر شهید محمدرضا دستواره عکس بگیرم، دیدم انعکاس پرچم ایران روی شیشه محفظه آلومینیومی افتاده. گوشه شیشه هم، نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای، عدل، عکس حاج احمد متوسلیان را چسبانده بود! بی اختیار یاد سیلی های حاج احمد افتادم توی گوش محمدرضا دستواره؛

«من تو را می زنم که اینها حساب کار دست شان بیاید!»

«بزن!… تو که خودت می دانی! عشق می کنم حاج احمد مرا زده باشد… اصلا پز می دهم!»

«یک بار زیر پرچم دوکوهه، توی مراسم صبحگاه، سینه خیز بردمت! یادت هست؟»

«آره حاج احمد».
«آمده ام حلالیت بگیرم».

«فقط به یک شرط حلالت می کنم».

«چه شرطی؟»

«بگذاری توی بغلت، یک دل سیر، گریه کنم!… حاجی! به دلم افتاده این دیدار آخر است… حتی دلم برای سینه خیز بردن هایت هم تنگ می شود!… عشق من تویی، فرمانده من تویی، جنگ من تویی، جبهه من تویی…».
راستی! در محاسبات سیاست زده ما، جای این مناسبات عاشقانه کجاست؟! اصلا یک سئوال؛ حاج احمد کجاست؟!