افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...



گردان پشت میدون مین رسیده و زمین گیر شده بود. چند نفر رفتند معبر باز کنند. او هم رفت، ۱۵ ساله بود.
چند قدم که رفت، برگشت. یعنی ترسیده؟!
خب! ترس هم داشت!
اما، نه!
پوتین هایش را به یکی از بچه ها داد و گفت؛

تازه از گردان گرفتم، حیفه! بیت الماله!... پابرهنه رفت...





برچسب ها : بسیجی پابرهنه . . . ,  سیره شهدا ,  افلاکیان , 

دسته بندی : افلاکیان ,  خواندنی ها , 


تصویری که مشاهده می کنید ، در هجدهمین روز از دی ماه سال 1365 ، یک روز پیش از آغاز عملیات کربلای 5 در منطقه ای موسوم به «گروهان پل» در حوالی آبادان برداشته شده است. در این عکس استثنایی ، اکثر اعضای دسته ی الحدید از گروهان حضرت ابوالفضل (علیه السلام) ، از گردان فجر (متشکل از بیسجیان باصفای بهبهانی)دیده می شوند.
حدود 24 ساعت پس از ثبت این یادگاری ، 23 نفر از کسانی که در عکس دیده می شوند ، در آغازین روز نبرد کربلای 5 ، خلعت شهادت پوشیدند .
در عکس تنها نام کسانی که توفیق شهادت نیافتند درج شده است.
اسامی شهدای حاضر در این عکس عبارت است از:
رضا شجاعی
ماشاءالله پیروزه
سیروس محسنی
کمال خبازی
سید سیف الله موسوی سوق
عبدالصاحب صحاحی
شاپور معتقد
علی رضا مواساتی قنواتی
علی حسنی پور
حیدر زحمتیان
نورالله گوهری
محمد پاپی
عبدالحمید تقی زاده
حجت الله نعمت الهی
رستم آذریون
جواد همنشین
کریم آرمیون
بهمن آتش پنجه
اردشیر گله دار زاده
غلامحسین بهبهان آبادی
شمس الله پاپیان
نظرعلی کشتکاران


روحمان با یادشان شاد !

منبع





"نوروزعلی ایمانی‌نسب" یکی از سرداران شهید شهر کوچک «سرخه» استان سمنان است که 16 مهرماه 1339 به دنیا آمد و به قول سردار مهدوی‌نژاد فرمانده سپاه استان قم و از همرزمان وی، ایمانی‏‌نسب سردار شهیدی است که گمنام در شهر و بلندآوازه در جبهه‌ها بود.

او پس از پایان دوره سربازی، از جمله اولین نفرات اعزامی به جبهه بود. به جز چند روزی که برای مرخصی یا درمان مجروحیت‏‌هایش به پشت جبهه برمی‌گشت، بقیه روزها در جبهه بود.


سردار شهید "مهدی زین‌الدین" فرمانده شهید لشگر 17 علی ابن ابیطالب (ع) درباره شهید نوروز علی ایمانی‌نسب گفته بود: من اگر 10 نفر مثل ایمانی نسب داشتم تا قلب بغداد می‏‌رفتم.


ایمانی‌نسب در عملیات‌های رمضان،خیبر،بدر،والفجرهای مقدماتی،1، 4 و8، کربلاهای 4 و 5، نصر8، بیت‌المقدس 2 و مرصاد شرکت داشت و در «عملیات والفجر8» از ناحیه چشم و قبل از «عملیات کربلای 1»، پایش مجروح شد.


سردار ایمانی‌نسب فرمانده گردان ادوات تیپ ۱۲قائم (عج) سمنان پنجم مردادماه 1367 در عملیات مرصاد به شهادت رسید.

ღ.•*♥*•.ღღ.•*♥*•.ღღ.•*♥*•.ღღ.•*♥*•.ღ

خوشا آنان در بازار گیتی خریدار وفا بودند و رفتند...

خوشا آنان که در راه رفاقت، رفیق با وفا بودند و رفتند...




شهید حجت الله رحیمی در اسفند ماه سال 90 همراه با کاروان راهیان نور دانشگاهشون به سمت منطقه های جبهه های جنگ راهی میشند ...
جلوی درب پادگان دژ خرمشهر زمانی که ایشون مشغول کنترل اتوبوس حامل دانشجویان بودند، بر اثر غفلت راننده، اتوبوس از روس ایشون میگذره و ایشون در حال انجام بازرسی و کنترل به شهادت میرسند.



تصویری از شهید حجت الله رحیمی... یک روز قبل از شهادت




حاج آقا دیانی از دوستان آقا مجتبی ایستاد به قبله، مجتبی جلوی پیش نماز، نماز ظهر و عصر را خواندیم. نماز که تمام شد، آقا مجتبی به من تاکید کرده بود که روضه مادرش حضرت زهرا(س) را سر قبرش بخوانیم .

خبرگزاری فارس: روضه مادرم زهرا را بر سر قبرم بخوانید

 

به گزارش گروه  «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، سید مجتبی علمدار، به سال چهل و پنج، در هنگامه سحر به دنیا آمد، آقا سید مجتبی اولین صدائی را که در این جهان هستی، پس از اولین لحظه تولدش شنید، اذان صبح بود.

«شهید سید مجتبی علمدار، فرمانده گروهان سلمان از گردان مسلم ابن عقیل، لشکر 25 کربلا بود.»

من و مجتبی ساروی هستیم، «مازندرانی». من هر کجا که مجتبی بود، حاضر بودم، مجتبی همیشه می گفت: علیرضا خیلی دوست دارم مانند مادرم«حضرت زهراء(س)» شهید بشوم.

آن شب «عملیات والفجر 10»، به سمت سه راهی دجیله پیش می رفتیم، آتش دشمن لحظه ایی قطع نمی شد، و آرزوهائی مجتبی شنیدنی تر شده بود، تیربارها مانند، بلبل می خواندند، مجتبی تیر خورد، گلوله گرینف بود. گرینف گلوله عجیبی دارد، تیرخورد به بازوی مجتبی، بالای آرنج، دست مجتبی را خرد کرد و گلوله عمود فرو رفت به پهلوی مجتبی، بازوی مجتبی شکست، پهلویش را شکافت.

مجبتی می گفت: فدای مادرم بشوم، مادرم زهراء(س) که آن نانجیبان، پهلویش را شکستند و بازویش را، هوا تاریک بود، وقتی گلوله خوردم، حس غریبی از همه یازهراء های که گفته بودم ریخت توی دلم. تیرخورد به پهلویم، یاد پهلوی مادرم فاطمه بودم...



گروه فرهنگی ـ غلامعلی نسائی: پدر شهیدان علی اکبر و عزت الله کیخواه می‏گوید: کامیون داشتم و در شهرهای دور دست بار می بردم، یک روز صبح که سوار کامیون شدم، شهید سید حسین حسینی همسایه‏ام، آمد گفت: شما جایی می خوای بری؟

گفتم: بار دارم، می خواهم تهران ببرم!گفت: حاجی! علی اکبر از عملیات برنگشته! یک لحظه یک حال دیگری به من دست داد، یک حال مکاشفه، علی اکبر پانزده ساله، سومین فرزندم، مقطع راهنمائی درس می‏خواند، عزت الله، متولد 1340 تازه دانشگاه قبول شده بود که دشمن نفرین شده به خاک ایران تجاوز کرد.
 
اول عزت الله رفت جبهه، بعدش من رفتم. پشت سر من علی اکبر رفت کردستان، چند ماهی گذشت، من از جبهه بر گشتم. علی اکبر هم آمد خانه، دو پسر دیگرم، علی اصغر و محمدرضا جبهه رفتند.
 
پنج مرد خانه ما، چهارنفرشان همیشه جبهه بودند.
 
علی اکبر از عملیات فتح المبین برگشت و چند روزی ماندگار شد، ما رفتیم قم، آنجا توی حرم حضرت معصومه سلام الله علیها، یک حالت خاصی به من دست داد، برای علی اکبر، وقتی برگشتم علی اکبر داشت می‏رفت جبهه، به مادرش؛ "حاجیه فاطمه» گفتم: علی اکبر را خوب نگاهش کند سیر بشو، بغض گلویم را گرفته بود. مادرش گفت: چرا حاجی!
 
گفتم: خداحافظی هم بکن!علی اکبر دیگر نمی‏آید. علی اکبر رفت، بقیه برادراش همه جبهه بودند. فقط من مانده بودم. این رسم خانه ما بود، یک مرد باشد....
 
 
دو برادر در آغوش هم 
 
تا اینکه عملیات بیت المقدس شد. از شب اول عملیات یک بغض ناخوانده‏ای آمد سراغ من، به همین خاطر ماشین را بار زدم که برم سفر تا سرگرم باشم. از ماشین پیاده شدم، وقتی برنگشته، یعنی یا اسیر شده، یا مفقود. آماده شدم بروم اهواز، دنبال علی اکبر، شهید سید حسین هم اعلام آمادگی کرد با من بیاید، رفتیم اهواز، اول ما را هدایت کردند به سمت بیمارستان جندی شاهپور؛ آنجا چند تا کانتینر شهید گمنام بود، تک تک شهدا را نگاه کردم، دویست و هشتاد شهید را دیدم.علی اکبر نبود.آن موقع هنوز معراج شهدا نبود، رفتم تعاون و گفتند، اسم پسرتان توی آمار هست. علی اکبر درست شب اول عملیات بیت المقدس شهید می‏شود.
 
 
دهم اردیبهشت شصت و یک.گفت: فرستادنش گرگان. گفتم: من کامیون دارم، بدردتان می‏خوره، گفتند: مگر پسرت شهید نشده!؟ گفتم: بله، گفت خوب باید بری. گفتم کاری ندارید؛ مکث کرد و گفت: پس بیا این کوله پشتی های شهدای شمال کشور را بار بزن ببر چالوس. گفتم چشم، برگه را نوشت، رفتم برم که صدا زدند، بیا راستی، کوله پشتی شهدای قم هم هست. گفتم: باشه می برم. گفت: شهدای تهران. گفتم: هر کجا هست می‏برم تهران، از آنجا تقسیم کنند.

بقیه متن + تصاویر در ادامه مطلب



تعداد صفحات : 9

 | ... |  3 |  4 |  5 |  6 |  7 |  8 |  9 | 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات