2048854
تابستان بود و هوا گرم و روزها طولانی. سعیده کوچولو، آخرین فرزند خانواده ی ما شیرخواره بود.


ماه رمضان بود. روزها طولانی و لب ها تشنه. کِی روز غروب می شد و لب ها خیس؟ سعیده شیر می خورد... پس مادرم می توانست روزه نگیرد. اما او روزه می گرفت! هیچکدام از این ها باعث نمی شد که او ماه رمضان را فراموش کند. رمضان بود و باید روزه می گرفت حتی با وجود بچه ی شیرخواره. می گفت: " همین چیزهاست که در آخر به دردم می خورد. "