افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

عجیب عیددیدنی با صفایی است… قطعه ۲۶ از شهید ۱۳ ساله داره…


تا شهید ۶۳ ساله…



در قطعه ۲۶ با تصویر این شهید زیاد صفا کرده ام… «سیدحسین مسعودیان». حیفم آمد در این عیددیدنی، جایش خالی باشد… نگاهش کنید!


«شهادت، عزت و افتخار ابدی است»، حتی اگر شهید علی کلانتری پور، باری به خواب مادرش آمده و از حاجیه خانم خواسته باشد؛ «اینجا هر شهیدی گمنام تره، به خانم حضرت زهرا (س) نزدیک تره… مادرم! کاش لااقل اون عکس بالای مزار رو برداری… داره اذیتم می کنه اینجا… مادرم! ما اینجا دست مون بازه ها، چرا از ما چیزی نمی خوای؟!…».



برگردیم قطعه ۲۶ اما مگر می شود از این قطعه بهشتی نوشت و یادی از «دستواره ها» نکرد؟!… چه خوب! هنوز وارد قطعه نشده ای، می بینی شان! فرزندان حاج سیدنقی، باب ۲۶ اند و جملگی در سال ۶۵ تا بی نهایت بال گشودند. سیدحسین دستواره: ۲۹ خرداد ۶۵ دشت مهران، عملیات کربلای یک. سیدمحمدرضا دستواره: ۱۳ تیر ۶۵ دشت مهران، عملیات کربلای یک. سیدمحمد دستواره: ۲۰ دی ۶۵ عملیات کربلای ۵ دریاچه ماهی شلمچه. سال ۶۵ حاج سیدنقی دستواره در عرض ۸ ماه، جمله پسران خود را تقدیم اسلام و امام کرد. با چنین ورودیه ای، به مقام قطعه، غبطه می خورم. همین که می خواهی وارد ۲۶ شوی، رخ نشان می دهند…




این هم سنگ مزارشان… منشور قانون اساسی ما…




رازی هست در نگاه محمدرضا دستواره. هم در نگاهش، هم در چشمش. حرف دارد با آدمی… و تا حرفش را نزند، رهایت نمی کند. صبحی همین که آمدم از تصویر شهید محمدرضا دستواره عکس بگیرم، دیدم انعکاس پرچم ایران روی شیشه محفظه آلومینیومی افتاده. گوشه شیشه هم، نمی دانم کدام شیر پاک خورده ای، عدل، عکس حاج احمد متوسلیان را چسبانده بود! بی اختیار یاد سیلی های حاج احمد افتادم توی گوش محمدرضا دستواره؛

«من تو را می زنم که اینها حساب کار دست شان بیاید!»

«بزن!… تو که خودت می دانی! عشق می کنم حاج احمد مرا زده باشد… اصلا پز می دهم!»

«یک بار زیر پرچم دوکوهه، توی مراسم صبحگاه، سینه خیز بردمت! یادت هست؟»

«آره حاج احمد».
«آمده ام حلالیت بگیرم».

«فقط به یک شرط حلالت می کنم».

«چه شرطی؟»

«بگذاری توی بغلت، یک دل سیر، گریه کنم!… حاجی! به دلم افتاده این دیدار آخر است… حتی دلم برای سینه خیز بردن هایت هم تنگ می شود!… عشق من تویی، فرمانده من تویی، جنگ من تویی، جبهه من تویی…».
راستی! در محاسبات سیاست زده ما، جای این مناسبات عاشقانه کجاست؟! اصلا یک سئوال؛ حاج احمد کجاست؟!




روز شهادت بی بی بی نشان است. تا یادمان نرفته، برویم دیار شهدای گمنام… بهشت زهرا جایی قشنگ تر از اینجا هم دارد؟!… نام، نام، نام… هر چه می کشیم از دست همین «نام» است… ببین! در قهقهه مستانه شان هم گمنام اند… نه تاریخ تولدی، نه تاریخ شهادتی، نه اسمی، نه نامی… اگر امسال، تمثال «حماسه» نباشد، با همه گمنامی شان، می آیند و یقه مان را می گیرند… این عکس نیست؛ مکث است! رنگ نیست؛ درنگ است! مادری داشتند این جماعت… مادری! «لاله» که جای مادر را نمی گیرد… «لاله» که بلد نیست «لالایی» بخواند… آرام، آرام آرام… شهیدش را بخواباند!



این صحنه از جبهه را ندیده اند، آنان که پشت سر جنگ، صفحه می گذارند… تازه! این تصویر این دنیایی شان است. بهشت برین، خانم فاطمه زهرا (س) هم اضافه می شود به این جمع… اینها همه «محسن» های فاطمه اند؛ پیدا کردم نام شان را!





سخن از آینه و دوربین شد. «قطعه ۲۶ ردیف ۶۱ شماره ۴۰» شهیدی دارد به نام «مهدی باقرنژاد». این شهید ۱۷ ساله، جالب است بدانید که روز تولد و روز شهادتش یکی است؛ ۱۰ اردیبهشت. دهم اردیبهشت ۴۴ اردو زد در این دنیا و دهم اردیبهشت ۶۱ برای ابد اردو زد در بهشت… روزی از مادر شهید باقرنژاد پرسیدم؛ «چرا بالای عکس پسرت، آینه گذاشته ای؟!» گفت: «آینه گذاشته ام، تا هر که از جلوی مزار مهدی رد می شود، یک آن چهره خودش را به جای شهید من ببیند… ببیند و متنبه شود که شهدا هم روزی در همین زمین زندگی می کردند! ببیند و حسرت بخورد از آسمانی نبودن خودش! ببیند و امیدوار شود بلکه عکسش به جای تابوت مرگ، روی دیوار شهادت نصب شود! ببیند و فکر کند بعد از شهدا چه کار کرده؟!… یک بار عکس خود را در آینه ببیند و دفعات بعد که آمد اینجا، تغییر چهره خودش را با ثبات سیمای شهدا مقایسه کند! و ببیند که زمان بر شهدا نمی گذرد، اما بر من و ما، چرا!… این آینه را گذاشته ام تا امروزه روز به مهدی بگویم؛ اینجا که مادرت پیر شد، لااقل آنجا عصای دستم باش!» گفت:


ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها…




همان قطعه و همان ردیف، می رویم شهید شماره ۴۷ تا از «محمدرضا موحددانش» (برادر سردار شهید علیرضا موحددانش) همان ۲ بیتی را عیدی بگیریم که کنار تصویرش نوشته اند. در این رهاورد، دوربین کم آورد؛ نوشته واضح نیست. برای تان می نویسم؛

«ندیدم آینه ای چون لباس خاکی ها

همان قبیله که بودند غرق پاکی ها

به آسمان که رسیدند، رو به ما گفتند

زمین چقدر حقیر است، آی خاکی ها».



تعداد صفحات : 4

 | 1 |  2 |  3 |  4 | 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic