افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...



شب توی سنگر نشسته بودیم و چرت می زدیم
شب مهتابی زیبایی بود
فرمانده اومدتوی سنگر و گفت:
اینقدر چرت نزنین ، تنبل میشن
به جای این کار برید اول خط ، یک سری به بچه های بسیجی بزنین
بلند شدیم و رفتیم به طرف خاکریز های بلندی که توی خط مقدم بود
بچه های بسیجی ابتکار خوبی به خرج داده بودن
مقدار زیادی سنگ و کلوخ به اندازه ی کله ی آدمیزاد روی خاکریز گذاشته بودند
که وقتی کسی سرش را از خاکریز بالا می آورد
بعثی ها آن را با سنگ و کلوخ اشتباه بگیرند و اون رو نزنن
اما بر عکس ما خیال می کردیم که این سنگ ها همه کله ی رزمنده هاست
رزمنده هایی که پشت خاک ریز کمین کرده اند و کله هایشان پیداست
یک ساعت تمام با سنگ ها و کلوخ ها سلام و علیک و احوالپرسی کردیم
و به آنها حسابی خسته نباشید گفتیم و بر گشتیم !
صبح وقتی بچه ها متوجه ماجرا شدن تا چند روز ، بهمون می خندیدن


منبع: مجله شاهد نوجوان



برچسب ها : سنگ ,  رزمنده ,  لبخند های خاکی ,  خاطرات ,  دفاع مقدس ,  طنز جبهه , 

دسته بندی : لبخند بزن بسیجی , 

صدای آژیر قرمز بلند شد؛ ولی هنوز معنی و مفهوم آن را نگفته بود که موج انفجار همه جا را لرزاند. دیگر این وضعیت برایمان عادی شده بود و دیدن صحنه حادثه نیز تکراری بود که حالا کجا اصابت کرده و. . . چون در روز چند نوبت این اتفاق می ا فتاد. همانطور که در شهر می گشتیم به محل حادثه رسیدیم که طناب، عبور افراد متفرقه را ممنوع کرده بود.
فردی که کنار ما ایستاده بود به یکی از بچه ها گفت: اخوی اینجا چه خبره که اینقدر شلوغ شده؟ و او با کمال خونسردی گفت: چیز مهمی نیست، دوباره مثل اینکه یک موشک 12 متری توی یک کوچه 2متری افتاده و طبق معمول گیر کرده و مردم دارند کمک می کنند، درش بیاورند.

بنده خدا معطل مانده بود که چه عکس العملی نشان دهد که او اضافه کرد: این که غریب است (موشک) و در این شهر جایی را بلد نیست، آن مردک که او را راهی کرده باید یا کسی را با آن بفرستد یا اسم و آدرس محل را داخل جیبش بگذارد! تازه بنده خدا فهمید که دوست ما دارد مزاح می کند،
تبسمی کرد و گفت: داشتیم؟
و دوست ما گفت: نه، خریدیم.

منبع : بر گرفته از ماهنامه فرهنگ ایثار



برچسب ها : موشک 12 متری ,  خاطرات ,  طنز جبهه ,  دفاع مقدس , 

دسته بندی : لبخند بزن بسیجی , 

اولین بار بود که می رفتم جبهه

شب قدر كه رسید ، به اتفاق چند تا از بچه ها رفتیم مراسم احیاء

جمعیت رو که دیدیم تعجب کردیم

از مجموع 350 نفر افراد گردان ، فقط بیست نفر اومده بودن

شب دوم هم همین طور بود

برام سؤال شده بود كه چرا بچه ها برا احیا نیومدن

با خودم گفتم نكنه خبر نداشته باشن...؟!

... از محل برگزاری احیاء اومدم بیرون

پشت مقر ما صحرایی بود كه شیارها و تل زیادی داشت

به سمت صحرا حركت كردم

نزدیك شیارها که رسیدم ، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته

قرآن رو روی سرش گرفته و زمزمه می كنه

مراسم احیاء از بلندگو پخش میشد

بچه ها صدا رو می شنیدن و توی تنهایی و تاریكی حفره ها ، با خدا راز و نیاز می كردن

تازه فهمیدم داستان اون جمعیت کم توی محل برگزاری مراسم چیه...

 

                                                       راوی: شهید رضا صادقی یونسی




برچسب ها : شبهای قدر جبهه ها ,  خاطرات , 

دسته بندی : خاطرات , 


خاطرات جبهه ها یادش به خیر ... ای بسیجی ها خدا یادش بخیر

در سرم دیگر نباشد شور خون ... یاوران سر جدا یادش بخیر     

 عهد ما بین خدا و ما شکست ... عهدهای با وفا یادش بخیر

  اشک من دیگر ندارد آبرو ... اعتبار ناله ها یادش بخیر

سینه ام یا رب نمی سوزد چرا ... لذت سوز و دعا یادش بخیر

جبهه لبخندش  میان اشک بود ... خنده های بچه ها یادش بخیر 

صوت زیبای اذان بچه ها ... رفته آن حال و هوا یادش بخیر

در بیابان روی خاک قبر ها ... ذاکرین خوش صدا یادش بخیر

چادر پاره ز ترکش ها چه شد ... خانه آل عبا یادش بخیر

صبح حمله دور قبر هر شهید ... یاد خاک مجتبی یادش بخیر

دست زهرا(س) دست عباس(ع) و علی(ع) ... می گرفت دست مرا یادش بخیر

از شلمچه بوی خون می شد بلند ... دومین کرب و بلا یادش بخیر

بوی فکه بوی نهر علقمه ... دشت عباس آن سرا یادش بخیر

نور اخلاص و عمل را داشتیم ... رمز و راز آن بقا یادش بخیر

رد اشکم می نوشت بر گونه ام ... یا ابا صالح(عج) بیا یادش بخیر

صاحبم بر روی سربندم نوشت ... می شوم آخر فدا یادش بخیر

شد نصیبم خون دلها جای خون ... شور و حال این گدا یادش بخیر





برچسب ها : خاطرات ,  جبهه ,  خاطرات جبهه ها یادش به خیر ,  شهید ,  شهادت , 

دسته بندی : دل نوشته ها ,  اشعار , 


شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic