افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

این یکی از بهترین… از نظر من که بهترین و قشنگ ترین سنگ مزار قطعه ۲۶ است. ایام فتنه، سنگ نوشته مزار شهید «قاسم ساغریچی» را در متنی نوشته بودم…




قطعه ۲۶ اما هرگز خالی از نوستالوژی نیست. آنچه در زیر مشاهده می کنید اعلامیه شب هفت شهادت همین قاسم ساغریچی است که روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۶۱ برگزار شده و… بعد از حدود ۳۱ سال، هنوز در جایی از قطعه ۲۶ خوش می درخشد.




این هم یک نوستالوژی دیگر. در زمانی که نه کامپیوتر بود و نه اینترنت و نه فتوشاپ و نه خیلی چیزهای دیگر، اعلامیه اولین سالگرد شهادت شهید محمدجواد نجاری اینقدر زیبا از آب درآمده. این برگه هم نزدیک ۳۱ سال در قطعه ۲۶ سابقه دارد. بگو؛ بی نهایت!




پدری پیر؛ هر دست یک شهید… این «حماسه شهدایی» هم «ائتلاف ۳ گانه» است، هم «جبهه پایداری».





در قطعه ۲۶ بالای سر مزار بعضی شهیدان، مجالس ماهیانه و هفتگی برگزار می شود. از دعای ندبه صبح جمعه بگیر تا دعای کمیل و زیارت عاشورای غروب ۵ شنبه. بعضی از این مراسم ها بیش از ۱۵ سال سابقه دارند. مثل مجالسی که هر از گاه در جوار مزار «شهیدان شاهمرادی» برگزار می شود.

به ندرت پیش می آید غروب ۵ شنبه ای بهشت زهرا باشید و کنار مزار شاهمرادی ها مراسم دعایی نباشد. اینجا مزار ۲ برادر شهید است. شهید سیدعلی شاهمرادی که مرد بدر بود و شهید سیدمصطفی شاهمرادی که شهید کربلای ۵ سه راه شهادت.

در جوار مزار شهیدان شاهمرادی آنقدر صفا هست که زیارت قطعه ۲۶ جز با ملاقات این قبور منور کامل نمی شود. معمولا کنار مزار این برادران شهید، بازار خاطره گویی دفاع مقدسی هم داغ است و دوستان و خویشان سیدعلی و سیدمصطفی با یاد عزیزان شان واقعا دل آدمی را جلا می دهند…

«سه راه شهادت، توی آن خاک و خل، ناگهان خواب بر چشمانم غلبه کرد. من ۲ روز بود نخوابیده بودم و سیدمصطفی ۳ روز. تکونم داد و گفت: تو توی این جهنم آتش چه جوری خوابت برده؟! گفتم: دیگه نمی تونم سر پا بایستم. گفت: «اگه بدونی الان داری با بیدار موندنت یه بخشی از گره های امام رو باز می کنی، دیگه خوابت نمی بره. اوووووه! بعدا اونقدر وقت می کنی که بخوابی!»

حرفش مثل پتک آوار شد توی سرم. با هر جون کندنی بود، بیدار شدم و… جل الخالق! متوجه شدم سیدمصطفی با بدنی غرق در خون، مدام به خودش می پیچد! گفتم: سید! تو کی تیر خوردی؟! گفت: وقتی تو خواب بودی!… این را گفت، بعد یک «یا زهرا» گفت و به شهادت رسید. یعنی با بدن آغشته به خون، و فقط چند ثانیه قبل از شهادتش، مونده بودم چه جوری تونست زورش رو جمع کنه و منو بیدار کنه؟!… اینقدر به ولی فقیه عرق داشتن اینا».



خانواده محترم شهیدان «شاه علی» اما مزار شهدای شان را با یادگاری هایی از فرزندان شان تزئین کرده اند. لباس و تسبیح و ساعت و چند تایی فشنگ و قمقمه و… بله دیگر! «یا ابالفضل العباس». در قطعه ۲۶ چند تایی محفظه این طوری هست که بزرگ تر از مابقی محفظه ها و مختص به ۲ یا ۳ شهید است.
از قبل همچین مزارهایی را دوست می داشتم. چرا که تک بود و راحت به چشم می آمد. با یک گشت کوچک در قطعه ۲۶ می توان مزار شهیدان شاه علی را پیدا کرد.

گفت: «آنکه گمگشته، ماییم، نه شهدا…».



خوشم می آید از آن دست مادران شهدا که نوروز، به فکر هفت سین جگرگوشه شهیدشان هم هستند. عکس زیر امتزاج سلیقه و سادگی است. سمفونی بهار و عاشقی است. مادر شهید «محسن سرلک» از خوش ذوق ترین مادران شهدا درباره چیدمان مزار سفرکردگان است و هر وقت بهشت زهرا می آید، چادر به کمر می بندد و بنا می کند آب و جارو کردن مزار پسرش. فقط هم به محسن بسنده نمی کند و تا آنجا که کمرش یاری کند، قبور دیگر شهدا را نیز تمیز می کند.
این هم سبک زندگی قشنگ مادران دلاور شهداست دیگر! محسن سرلک در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۶۱ در ۲۰ سالگی جرعه نوش باده شهادت شد. آن روزها محور اهواز-خرمشهر کربلای ایران بود. نشانی شهیدی که با شما دوستان خوب به دیدنش رفتیم این است: «قطعه ۲۶ ردیف ۶۹ شماره ۴۱»




از عداد شهدای بهاری قطعه ۲۶ که همیشه دیدن شان می روم، شهیدان «محمدباقر و مرتضی توکلی» اند. اولی ۱۰ اردیبهشت ۶۱ در جاده خرمشهر و دومی ۲۱ فروردین ۶۲ در فکه به درجه رفیع شهادت نائل آمدند.
یک بار مادرش اشک ریزان به من گفت: «یواش یواش داشتیم برای اولین سالگرد شهادت محمدباقر آماده می شدیم که خبر شهادت مرتضی را هم آوردند… کمرم شکست
یادم آمد که محمدباقر همیشه می گفت: مادر! از من و مرتضی برایت پسر درنمی آید، شهید درمی آید!»




حال که تبسم مان هم فاطمی شد، بگذارید کامل ترش کنم. از جمله سرداران شهید جنگ که حالا نام شان بماند، وصیت کرده بود؛ «اگر شهید شدم مرا در زادگاهم شهر دماوند، کنار فلان امام زاده خاک کنید». قصه برمی گردد به اوایل جنگ و ایشان به خیل شهدا می پیوندد. با این همه، چون خانواده شهید چندی بود که در تهران سکونت داشتند، عزم شان بر این شد که شهید را در همین بهشت زهرای خودمان دفن کنند. دوستان شهید اما مخالفت کردند؛

«پس وصیت اش چه می شود؟!» خلاصه، بگو مگو بالا می گیرد. یکی پدر شهید می گوید و یکی دوستان شهید! «اگه من باباشم حتما توی تهران خاک می شه!» «اما طبق وصیت شهید، باید دماوند دفن بشه… ایناهاش! نوشته؛ مرا دماوند دفن کنین…». «اصلا حالا که همچین شد، شهید غلط کرده با شما!!!… من باباشم توی همین تهرانم خاکش می کنم».



تعداد صفحات : 4

 | 1 |  2 |  3 |  4 | 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic