تبلیغات
افلاکیان - مطالب ابر شهید علی خلیلی
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

سلام علی آقا. حالت خوب است؟ آنجا که هسنی خوش می گذرد؟ چه سوال بچه گانه ای پرسیدم! مگر می شود عند ربهم یرزقون باشی و حالت خوب و خوش نباشد؟!

اما اگر حال مرا و امثال مرا بپرسی با همان خوب هسنم هایی روبه رو می شوی که وقتی بهم می رسیم، پشت تلفن و یا با پیامک بهم نحویل می دهیم، همان خوب هستم هایی که باید شنید اما باور کرد...

راستی خبر داری بعد از رفتنت پیش مادر چه کارها که برایت نکردیم؟ تا دلت بخواد عکس و پوستر و کلیپ درموردت ساختیم. نامه ات به حضرت آقا و ماجرای شهادت را هم هی در سایت های مختلف کپی کردیم. تازه کلی هم درمورد هدفت که همان امر به معروف و نهی از منکر بود، اما اسمش را به دلایلی دفاع از ناموس گذاشته بودی! سخنرانی کردیم. تازه کلی هم شعار در مورد لزوم امر به معروف و نهی از منکر در جامعه دادیم. می دانم لابد الان می خواهی بپرسی به شعارهایتان عمل کردید؟ خب راستش نه، یعنی نه این که نه، موقعیتش پیش نیامده! نه اینکه اصلا موقعیتش پیش نیامده است...نه... بگذار بی رودربایستی راستش را بگویم، امر به معروف و نهی از منکر جرئت می خواهد که من و امثال من نداریم... همه که مثل تو نیستند که حتی شاهرگشان را فدای حق کنند. 

می دانم الان می گویی که امر به معروف و نهی از منکر شاهرگ دادن نمی خواهد، فقط کمی احساس وظیفه می خواهد و یک زبان نرم که دوستانه به طرف مقابلت تذکر بدهی و بگذری...مگر به فرموده مولای متقیان، امیرالمومنین(ع) ایمان ندارید که می فرماید: "امر به معروف و نهى از منكر نه اجلى را نزدیك مى‏ كنند و نه از روزى كم مى ‏نمایند، بلكه ثواب را دو چندان و پاداش را بزرگ مى‏ سازند و برتر از امر به معروف و نهى از منكر سخن عادلانه ‏اى است نزد حاكمى ستمگر."

راستی در اول حرف هایم گفتم نامه، نامه ات به حضرت آقا را می گویم، همان نامه ای که در بخشی از آن خطاب به آقا گفته بودی: "مگر خودتان بارها علت قیام امام حسین(ع) را امر به معروف و از منکر تشریح نفرمودید؟ مگر خودتان بارها نفرمودید که بهترین راه اصلاح جامعه تذکر لسانی است؟یعنی تمام کسانی که مرا توبیخ کردند و ادعای انقلابی گری دارند حرف شما را نمی فهمند؟؟ یعنی شما اینقدر بین ما غریب هستید؟؟رهبرم!جان من و هزاران چون من فدای غربتت. بخدا که دردهای خودم در برابر درد های شما فراموشم می شود که چگونه مرگ غیرت و جوانمردی را به سوگ می نشینید."

معلوم است زخم زبان ها بیشتر از زخم چاقو، قلبت را نیش می زدند و درد دلت بیشتر از درد جراحت شاهرگت بوده...

علی آقا حق با توست.  من و امثال من حرف آقا را نمی فهمیم، در خواب غفلتیم و منتظریم که با لگد دشمن بیدار شویم ...علی آقا حال همه ما خوب است، اما تو باور نکن ...





دانلود بخشی از فیلم مصاحبه با شهید قبل از شهادت

"گزارش خبری" چند روز قبل از شهادت طلبه شهید علی خلیلی


جوان حزب‌اللهی‌ای که عده‌ای نوجوان را دور خودش جمع کرده است، اردوی مشهد می‌بردشان. کتاب‌های شهید مطهری دستشان می‌دهد، با هم به اعتکاف می‌روند، هیئت می‌روند و حلقه وصل آنها به انقلاب و مذهب شده است. عکس‌ها چیز زیادتری به ما نمی‌گویند، جر این‌که احتمال در کارش هم وارد است. این را دست‌های حلقه زده به دور گردن این آدم و آرایش موها و نوع لباس‌های بچه‌ها به ما می‌گوید. جوان عینکی و ریشوی قصه ما، مثل همه جوان‌های عینکی و غیرعینکی و ریشو و بی‌ریش همه این سالها بعد از انقلاب، کار فرهنگی خودجوش می‌کند. رشته‌ای که سر درازش به بچه‌های جنگ و سالهای جنگ برمی‌گردد... رنگ و بوی آرمانگرایی آن دوره در آدم‌هایی که برای این دوره نیستند.
جوان عینکی و ریشوی ما احتمالا مجوز خاصی ندارد، دفتری هم تاسیس نکرده است، از نهاد یا موسسه‌ای هم بودجه نمی‌گیرد، اصلا از در خیلی از این نهادها و موسسه‌ها راهش نمی‌دهند،معلوم است عادت دارد پیراهنش را روی شلوارش می‌اندازد، ریش‌های را هم بلد نیست آنکادر کند. به راحتی قابل‌حدس است که کار می‌کند پول درمی‌آورد و خرج این بچه‌ها می‌کند، شاید هم در مدرسه‌ای معلم تربیتی است، اگر چیزی به نام دفتر تربیتی هنوز مانده باشد. فرقی هم نمی‌کند، این بچه‌ها را دور خودش جمع کرده است و با هم مسیری را جلو می‌روند. آن شب هم شب نیمه شعبان بوده است. جوانک عینکی و ریشوی ما بچه‌ها را هیئت برده بوده است، جشن میلاد امام زمان(عج). تا دیروقت بوده است و جوان قصه ما قصد می‌کند که دو تا از بچه‌ها را به خانه‌شان برساند. چند سالی است که شب نیمه شعبان کمی در خیابان‌ها تهران ناامن شده است. برای منتظرانش ناامن‌تر.چند نفر مست مزاحم دخترانی شده‌اند، جوان و نوجوانانش با آنها درگیر می‌شوند و آنها هم با چاقو ضربه‌ای به شاهرگ جوان می‌زنند و فرار می‌کنند.
2. چیز دیگری در جستجوهای اینترنتی در مورد جوانک قصه ما پیدا نمی‌شود . دو روز بعد از ماجرا 27 تیر 1390 امیرعلی مصفا، وبلاگ‌نویس در وبلاگش این‌چنین می‌نویسد، شاید باارزش‌ترین نگاشته مساله، همین حرف‌ها با زبان صریح‌تر:
ارزش خبری نداری طلبه جان. خودت و رگ دستت و یک چشمت که اصلاً، کارهای اُمُلانه‌ات که ابداً ! حالا اگر پرورش اندامی، پاورلیفتینگی چیزی کار می‌کردی شاید اما نهی از منکر می‌کنی؟!؟ مگر ما و گشت ارشادمان بوقیم که تو وارد معرکه می‌شوی ؟ حیف که ضعیف‌کش نیستیم واِ‌لا …
حالا این به کنار، یک مشت بچه جمع کرده‌‌ای دور خودت که چه ؟ مثلا می‌خواهی ما را مسخره کنی؟ ما با اینهمه دستگاه عریض و طویل فرهنگی‌مان کشک! توی یک لاقبا می‌خواهی کار فرهنگی کنی؟ ها؟ اساس‌نامه‌ات کجاست؟ مجوزت کو؟
راستی بگو ببینم این موقع سال وسط شهر چه می‌کنی؟ تو الان باید در ده‌کوره‌ها مشغول تبلیغ اسلام باشی، نه وسط شهر، بیخ گوش ما. اینجوری برای خودت هم بهتر است. از مُخاطرات شهرنشینی (!) هم در امانی.
مگر نمی‌گویی سرباز امام زمانی، خوب آفرین ! مثل همان امام زمان برو یک جایی تا جلوی چشمان ما نباشی و ما از اسمت، استفاده خودمان را ببریم. برو عزیزم، برو؛ اینجا نمون. شَر میشه …"


به نقل از خبرگزاری تسنیم