تبلیغات
افلاکیان - مطالب ابر شهید گمنام
افلاکیان
دیده فرو بسته ام از خاکیان... تانگرم جلوه افلاکیان...

این هم شهید عبدالمجید رحیمی، هم محلی پدرم که با بابا اکبرینا اعزام شد و فقط ۵ روز دیرتر از پدر به شهادت رسید. می بینید دیگر! اسلحه از قدش بزرگ تر بود و کلاه از سرش گشادتر! من درباره این شهید در همین وبلاگ مطالب متعددی نوشته ام و دیگر هیچ نمی گویم…


الا گذاشتن متن کامل وصیت نامه این شهید که عکسش را صبحی به عشق شما گرفتم… به خدا مانیفست «حماسه سیاسی/ اقتصادی» است این دست نوشته…
و فراموش نکنید این متن را کسی نوشته که هنگام شهادت، آیا به سن تکلیف رسیده بود، آیا نرسیده بود! الکی هی می گویند؛ شهید ۱۶ ساله! کمتر از این حرف ها بود، حتی!
این یک الف بچه با ما همسایه بود. مادرم می گوید؛ عبدالمجید در شناسنامه اش دست برد، در روز تولدش دست برد، در همه زندگی اش دست برد تا پایش به جبهه باز شود. می خواهم بگویم؛ با کمتر از ۱۵ سال سن، دست برد در بی نهایت! باری در دارخوئین به پدرم گفته بود؛ «همه خیال می کنند جنگ، سر من یک کلاه گشاد گذاشته، اما این منم که سر زندگی را گول مالیدم!!»





نوبت عیددیدنی به شهید حاج علیرضا قدمی رسید. اول برای این شهید یک فاتحه بخوانید
قبلا برای تان گفته بودم که سال اول ابتدایی مدرسه شهید عاشقلو رفتم که مدرسه شاهد نبود. از سال دوم ابتدایی رفتم مدرسه شهید علیرضا قدمی که مدرسه شاهد بود. واقع در بلوار یافت آباد منطقه ۱۸ شلوغ پلوغ.

القصه! اول بار که اسم مدرسه جدیدم را شنیدم، توی دلم گفتم؛ چقدر این نام برایم آشناست! کجا دیده ام؟! کی برخوردی داشته ام؟! اینقدر این موضوع روی مخم بود که با مادرم در میان گذاشتم. جالب اینکه مادرم هم می گفت: «این نام برای منم آشناست!» و بعد از دقایقی فکر و گمانه زنی، «آهان»ی گفت و گفت: «شهید علیرضا قدمی فقط ۲ قبر از بابااکبرت جلوتره!»… و معما چو حل گشت، آسان شد!! به مادرم گفتم: راست می گیا!…

و ۵ شنبه بعدش رفتم بهشت زهرا و خواندم؛ «معلم شهیدی که عمر پربارش طی سال های ستم شاهی در مبارزه و زندان گذشت و بعد از انقلاب، مرید جان بر کف امام خمینی بود. محل شهادت: اسلام آباد غرب، مرصاد». واقعا خیلی احساس خوش بختی می کردم وقتی می دیدم شهیدی که مدرسه ام به نام ایشان است، همسایه پدرم درآمده…

«مدرسه شهید علیرضا قدمی»… یادش گرامی باد. ایضا خود حاج علیرضا. ایضاتر، «گروه سرود مدرسه شهید علیرضا قدمی تقدیم می کند»… کار من فکر می کنی در این گروه سرود چه بود؟! هیچی! فقط گاهی آ… آ… آ… می کردم! یکی تک خوان بود، الباقی همین «آ» را می کشیدند!!
بعدها فهمیدم «آ» کشیدن، خیلی آسان تر از «آه» کشیدن است. مگر نه شهید علیرضا قدمی؟!


این یکی از بهترین… از نظر من که بهترین و قشنگ ترین سنگ مزار قطعه ۲۶ است. ایام فتنه، سنگ نوشته مزار شهید «قاسم ساغریچی» را در متنی نوشته بودم…




قطعه ۲۶ اما هرگز خالی از نوستالوژی نیست. آنچه در زیر مشاهده می کنید اعلامیه شب هفت شهادت همین قاسم ساغریچی است که روز یکشنبه ۱۹ اردیبهشت ۶۱ برگزار شده و… بعد از حدود ۳۱ سال، هنوز در جایی از قطعه ۲۶ خوش می درخشد.




این هم یک نوستالوژی دیگر. در زمانی که نه کامپیوتر بود و نه اینترنت و نه فتوشاپ و نه خیلی چیزهای دیگر، اعلامیه اولین سالگرد شهادت شهید محمدجواد نجاری اینقدر زیبا از آب درآمده. این برگه هم نزدیک ۳۱ سال در قطعه ۲۶ سابقه دارد. بگو؛ بی نهایت!




پدری پیر؛ هر دست یک شهید… این «حماسه شهدایی» هم «ائتلاف ۳ گانه» است، هم «جبهه پایداری».





در قطعه ۲۶ بالای سر مزار بعضی شهیدان، مجالس ماهیانه و هفتگی برگزار می شود. از دعای ندبه صبح جمعه بگیر تا دعای کمیل و زیارت عاشورای غروب ۵ شنبه. بعضی از این مراسم ها بیش از ۱۵ سال سابقه دارند. مثل مجالسی که هر از گاه در جوار مزار «شهیدان شاهمرادی» برگزار می شود.

به ندرت پیش می آید غروب ۵ شنبه ای بهشت زهرا باشید و کنار مزار شاهمرادی ها مراسم دعایی نباشد. اینجا مزار ۲ برادر شهید است. شهید سیدعلی شاهمرادی که مرد بدر بود و شهید سیدمصطفی شاهمرادی که شهید کربلای ۵ سه راه شهادت.

در جوار مزار شهیدان شاهمرادی آنقدر صفا هست که زیارت قطعه ۲۶ جز با ملاقات این قبور منور کامل نمی شود. معمولا کنار مزار این برادران شهید، بازار خاطره گویی دفاع مقدسی هم داغ است و دوستان و خویشان سیدعلی و سیدمصطفی با یاد عزیزان شان واقعا دل آدمی را جلا می دهند…

«سه راه شهادت، توی آن خاک و خل، ناگهان خواب بر چشمانم غلبه کرد. من ۲ روز بود نخوابیده بودم و سیدمصطفی ۳ روز. تکونم داد و گفت: تو توی این جهنم آتش چه جوری خوابت برده؟! گفتم: دیگه نمی تونم سر پا بایستم. گفت: «اگه بدونی الان داری با بیدار موندنت یه بخشی از گره های امام رو باز می کنی، دیگه خوابت نمی بره. اوووووه! بعدا اونقدر وقت می کنی که بخوابی!»

حرفش مثل پتک آوار شد توی سرم. با هر جون کندنی بود، بیدار شدم و… جل الخالق! متوجه شدم سیدمصطفی با بدنی غرق در خون، مدام به خودش می پیچد! گفتم: سید! تو کی تیر خوردی؟! گفت: وقتی تو خواب بودی!… این را گفت، بعد یک «یا زهرا» گفت و به شهادت رسید. یعنی با بدن آغشته به خون، و فقط چند ثانیه قبل از شهادتش، مونده بودم چه جوری تونست زورش رو جمع کنه و منو بیدار کنه؟!… اینقدر به ولی فقیه عرق داشتن اینا».



خانواده محترم شهیدان «شاه علی» اما مزار شهدای شان را با یادگاری هایی از فرزندان شان تزئین کرده اند. لباس و تسبیح و ساعت و چند تایی فشنگ و قمقمه و… بله دیگر! «یا ابالفضل العباس». در قطعه ۲۶ چند تایی محفظه این طوری هست که بزرگ تر از مابقی محفظه ها و مختص به ۲ یا ۳ شهید است.
از قبل همچین مزارهایی را دوست می داشتم. چرا که تک بود و راحت به چشم می آمد. با یک گشت کوچک در قطعه ۲۶ می توان مزار شهیدان شاه علی را پیدا کرد.

گفت: «آنکه گمگشته، ماییم، نه شهدا…».



خوشم می آید از آن دست مادران شهدا که نوروز، به فکر هفت سین جگرگوشه شهیدشان هم هستند. عکس زیر امتزاج سلیقه و سادگی است. سمفونی بهار و عاشقی است. مادر شهید «محسن سرلک» از خوش ذوق ترین مادران شهدا درباره چیدمان مزار سفرکردگان است و هر وقت بهشت زهرا می آید، چادر به کمر می بندد و بنا می کند آب و جارو کردن مزار پسرش. فقط هم به محسن بسنده نمی کند و تا آنجا که کمرش یاری کند، قبور دیگر شهدا را نیز تمیز می کند.
این هم سبک زندگی قشنگ مادران دلاور شهداست دیگر! محسن سرلک در تاریخ ۱۲ اردیبهشت ۶۱ در ۲۰ سالگی جرعه نوش باده شهادت شد. آن روزها محور اهواز-خرمشهر کربلای ایران بود. نشانی شهیدی که با شما دوستان خوب به دیدنش رفتیم این است: «قطعه ۲۶ ردیف ۶۹ شماره ۴۱»



تعداد صفحات : 6

 | 1 |  2 |  3 |  4 |  5 |  6 |